تبليغاتX
زیر پوستی
جمعه 26 آذر1389

یکی‌ نیس بگه

حرف زدن که بلد نیستی‌، حرف نزدن که بلدی؟

ای بابا

+ نوشته شده در 0:53 قبل از ظهر توسط violetzZz.
جمعه 26 آذر1389
-نسبت قاچاقبري خويش را به بزرگی که فردا بغل‌ كردن‌!


به نظر شما این دوستمون که با گوگل ترنسلتر کار می‌کنه، چی‌ می‌خواد بهمون بگه؟

حالا هی‌ بنازیم به اینکه وای وای گوگل بخش فارسیم داره!!! "
+ نوشته شده در 0:51 قبل از ظهر توسط violetzZz.
دوشنبه 22 آذر1389

خوب خیلی‌ بده که واسه سرما خوردگیم برم دکتر

دکتر یه ذره نگام کنه

بگه: دپرسی، زیر چشات گود افتاده؟


نه دکتر جون.

سرما خوردم.

البته، حقیقتاً سَر ِ ما رو خوردن.

+ نوشته شده در 12:47 بعد از ظهر توسط violetzZz.
یکشنبه 21 آذر1389
خودم

واسه اشک ریختن هم دلایل خاص خودم رو دارم

به هیچ چیزو هیچکس هم کوچکترین ربطی‌ نداره

فقط می‌خوام روز بشه شب

شب بشه روز...


+ نوشته شده در 2:55 بعد از ظهر توسط violetzZz.
یکشنبه 21 آذر1389
گوه خورد کسی‌ که گفت ادبیات کودک و نوجوان با انقلاب متولد شد.

+ نوشته شده در 2:54 بعد از ظهر توسط violetzZz.
یکشنبه 21 آذر1389

وقتی‌ سر دو راهی‌ گیر می‌کنید:

بزنید به بیراهه

واسه تنوع


+ نوشته شده در 2:37 بعد از ظهر توسط violetzZz.
دوشنبه 17 آبان1389
کسی که در درون من است،
زود گریه‌اش می‌گیرد
عاشق صدای باران است و
                      کتاب و
                                    بعدازظهر
و دوستانی که دوستش داشته باشند
و حتی لواشک آلو هم
او را ذوق‌زده می‌کند
شبیه بچه‌هاست
کسی که در درون من است و
بچه هم می‌ماند!

 

پاورقی: شعر از خودم نیس... اما هرکی‌ هس، خود خودشم!

+ نوشته شده در 11:25 بعد از ظهر توسط violetzZz.
سه شنبه 11 آبان1389
از اعتماد به نفس دخترای کالج مون خوشم میاد که مستقیم تو روم میگن «موهات گهه».
+ نوشته شده در 11:8 بعد از ظهر توسط violetzZz.
سه شنبه 11 آبان1389
نقار پیر شدی
 شیش پنس بیشتر تو کارت تلفنم ندارم. سریع شماررو میگیرم

بووووق بوووق بوووو...

ـ (مهلت نمیدم کسی‌ بگه الو) سلام سلام! نگار هست؟

- شما؟ (مامانشه)

-تینام.

میخنده... صداش می‌کنه بلند

صدا قدماشو میشنوم که داره به گوشی نزدیک می‌شه.

-الو؟

- سلام نقار! خوبی‌؟ من به تو عاشق بابا، دلم یه نقطه شده واست. تولدت مبارک!

- تین...

بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق

 

+ نوشته شده در 11:4 بعد از ظهر توسط violetzZz.
جمعه 2 مهر1389
تاریک
آنچه به شب راه رود، آنچه به شب ظاهر شود، دزد فالگیر، ستارهٔ صبح!


+ نوشته شده در 8:29 بعد از ظهر توسط violetzZz.
جمعه 2 مهر1389
غلو
نمی‌بینم

نمی‌بینم

نمی‌بینم،

وقتیم میبینم، خودش نگامو از جا میکنه. خوش به حالم

+ نوشته شده در 8:10 بعد از ظهر توسط violetzZz.
جمعه 2 مهر1389
طبق معمول
حالم کاملا خوب. دور تر میشم از جایی‌ که بودم و میرم به سمت راهرو. اصلا نمیفهم چجوری به ته راهرو میرسم، مثل اینکه حالم خیلی‌ خوبه. آخ آخ ت یهو جلو چشمام ظاهر می‌شه، اما طبق عادت گوه خوریهای اضافه معمول, می‌‌پرونمش، میدونم داره تو صورتم نگاه می‌کنه اما من باز چشمام به کفشاشه و قدماش. کامل که رًد شد قند تو دلم آب می‌شه، از یه طرفم می‌خوام بزنم تو سرم.
+ نوشته شده در 8:2 بعد از ظهر توسط violetzZz.
دوشنبه 15 شهریور1389

آ  د  م , اولین کلام که بر زبان آورد،

این بود که «من ام».

پس، من نام ا‌و گشت

و هنوز هر کسی‌، اول گوید «من ام»،

آن گاه نام دیگرش را خواهد گفت.

+ نوشته شده در 11:45 بعد از ظهر توسط violetzZz.
پنجشنبه 4 شهریور1389
دو تا دستاتو باز کردی میدویی با خنده

آدم وقتی‌ انتظاره چیزی رو نداره، همون چیزه یه راس میاد سر وقتش :دی



چهاب رنجبر : تینا باورت نمی‌شه چه چیزی ازت پیدا کردم! تولد ساله ۸۲ت تو فیروز آباد! بزودی فیلمشو رو می‌کنم. =))

من رشیدی:   :O  آ، رنجبر، نکنیا. من نبودم اصلا اونجا اصلا! ( به خودم بده) شهاب جون من نذاریا!

چ : چرا :))؟

ت : ای‌ میگه چرا؟ نذار آقا نذار.

چ : خیلی‌ باحاله!

ت : اصلنم باحال نیست، می‌خوام ببینم! بابا! عذاب میدیا... بده خودم الان می‌خوام ببینم. D:

چ :   :)) الان ندارم که . VHSرو  باید تبدیل کنم. ولی‌ امشب دیدم کلی‌ خندیدم.

ت : خیلی‌ بدی D: اصلا ازت خوشم نمیاد

چ : از دره مدرسه هه میای، دو تا دستاتو باز کردی میدویی با خنده. :بغل

ت : آره الانم از اون کارا می‌کنیم :))

چ : ولی‌ من عاشقتم. یعنی‌ کلا کل فیلم یه طرف، تو و کیانا یه طرف. هی‌ گیر میده از من فیلم بگیر =)) :))

 ت :  :)) تو اون موقع چندم بودی؟ اول دوم بودی؟

چ : سوم دبیرستان. نهایی فیزیک داشتم :))

ت : آاا من ناخونای وارش یادمه، ساعتی‌ که کیانا شکوند و کبریتایی که آتیش نمیگرفتن.

چ : اتفاقا همش آتوووووش گرفت سه سوت، فقط زود خاموش میشد.

ت : رقص اینامونم هست؟ با بهاره اینا

چ : آره داخل خود مدرسه! آقای نور کیلید کرده بود بچها همه بگن معصومه خانوم معصومه خانوم!

ت :  :)) واااای اونارو کات کن! با کی‌ دیدی؟ شخصیت بذاری واسه مناا، ای‌ شهاب تبدیل کن دیگه.

چ : با خانواده و آقای نور و امین.

ت : خیلی‌ ... هستی‌! امین کیه؟ واااای! شوهر وارش؟ به به! خیلی‌ پستی... خیلی‌ D:

چ : خیلی‌ خدا بود آخه. ته لپ بودی!

ت : کل این صحبتا باید ثبت شه. بعد، ده ساله دیگه مثل الان، می‌خونیم میخندیم.

چ :  =))



+ نوشته شده در 10:38 بعد از ظهر توسط violetzZz.
دوشنبه 1 شهریور1389
هست اما نیست! نیـــــــــــــــــــست

ساعت ۱۰، و کاملا هوا تاریک شده. فنجونم رو تا ته سر میکشم و وسایلم رو جمع می‌کنم. از لا به لای آدما به زور رد میشم. سعی‌ می‌کنم به هیچ چیزی نخورم اما بازم پام می‌خوره به یکی‌ از قلیون ها و ذغالش میافته رو زمین.

دست و پامو گم می‌کنم. کلی‌ معذرت می‌خوام و رد میشم، بعدش با خودم میگم: خوب مرتیکه! مجبوری قلیونت رو بذاری جلو پای مردم؟!؟ از پله‌های کافه میام پایین، بوی قهوه تو دماغمه، اما از در که میام بیرون بارون می شوردش و پر میشم از بوی نم، کاهگل و بوی شمال.

باید از زیر پل رد شم، محل مورد علاقم. مثل تونل می‌‌‌مونه با دیوارهای سفید و موزاییک‌های رنگارنگ. آبی، قرمز، زرد ‌و سبز... داخل که میشم، مردی که همیشه با ضبطش میاد و می‌شینه وسط تونل رو میبینم. میدونی‌ مغزش خیلی‌ خوب کار میکنه، می‌دونه تو تونل صدا خوب پخش می‌شه و بر میگرده... واسه همینم مردم خیلی‌ جذبش میشن. یجوری مشغول شمردن پولشه که اصلا نمیبینه من از جلوش رد شدم.

بارون میاد، می‌خوره رو مژه هام.

بهم گفته خودمو بپوشونم اما من از قصدی کلامو بر میدارم، اینجا نیست که ببینه من چقدر سرتقم. هست اما نیست! ن، نیـــــــــــــــــــست! میگه هستم همیشه اما کوو؟ کجایی؟ نکنه قایم شدی؟ بعد تازه یادم میاد که خودم گفتم نیاد! پووووف...یجوری که حتا تو خوابم نمیاد اینجا!

اگه بود، راه می‌رفتیم اما حالا که نیس، ترجیح میدم منتظر اتوبوس بشینم.  خوب خدارو شکر خبری از دختر، پسرای روسی هم نیس که پشت تلفن داد میزنن ( لحنشون همینه)‌ ای وای نزدیک بود که ایستگاه هم رد کنم.



ساعت ۱۱، من تنها و پیاده راه میرم وسط این خیابون پهن که تو روز پاتوق ماشیناس. چقدرم کیف میده... کاش نرسم خونه.



+ نوشته شده در 2:7 بعد از ظهر توسط violetzZz.
سه شنبه 26 مرداد1389
نیاز داشته که بپره؟

این بارون من رو خیلی‌ دوست داره! می نویسم میباره... نمی‌نویسم میباره، وقتی‌ که دختر خوبیم و حتا موقعی که به تک تک آدمای روی کرهٔ خاکی فحش میدم!! ( حتا شما دوست عزیز :دی )

قربونه قطرهات برم من.

جریان اون آقای تو مترو، که از دوستم شنیده بودم، میاد تو ذهنم. همونی که پریده بود تو تونل... آره توی تونل. فکر که می‌کنم از خودم می‌پرسم چرا پریده؟

نیاز داشته که بپره؟

شاید یه چیزی توی اون سیاهی نظرشو جلب کرده بوده؟

خلٔ بوده؟

شاید ویرش گرفته بوده که بپره، و اگه نمی پرید،  دیگه همچین فرصتی پیدا نمیکرده؟

اصلا دوس داشته بپره! هوم؟

میخواسته ببینه مسیری که ما ۲ دقیقه‌ای از یه ایستگاه به ایستگاه دیگه میرسیم، پیاده چقدره؟

عرضه تونل؟

یا شاید تو ذهنش سوال پیش اومده که اگر تو اون تاریکی,‌ چراغها خراب می‌شدن، ادمها چجوری به دیواره‌ها میخوردن و هیچوقت به خونه‌ها، ادارها، دانشگاها، مدارس و... نمی رسیدند.

و احتمالات دیگر

پووووووووووف

اصلا حالا که اینجوری شد، منم می‌خوام بپرم توی تونل! کسی‌ نبود؟

نبود؟



+ نوشته شده در 10:49 بعد از ظهر توسط violetzZz.
جمعه 22 مرداد1389
چی‌ می‌شه این غافله مارو تو خواب جا بذاره
فکر می کنی‌ دیدن " یه فیلم خوب " توی این روزا کمکت می‌کنه آروم بشی‌، اما نه... انقدر میزنی‌ جلو، جلو، جلووو.... جلو تا وقتی‌ که می بینی‌ به تیتراژ رسیدی و حتا دیگه با جلد روی DVD هم گول می‌خوری...

یه صفحه pm برام باز می‌شه واسم، یکی invise اومده بالا, دنبال می‌کنم تایپ کرده هاشو :

- سلام خره گلم!

(یکم تو خودم تعجب می‌کنم، بعد که دوباره می خونمش می فهمم نوشته سلام خواهر گلم... خندم میگیره، هر هر با خودم میخندم!) جواب سلام رو میدم

- یه سوال سخت بپرسم؟

(آخه تا چه اندازه سخت؟) بگو

- حالت چطوره ؟ :دی

فکر که می‌کنم میبینم واقعا چه سوال سختی میتونه باشه. خوبم؟ بدم؟ حالم گرفته؟ خوشحالم؟ نیستم؟... نمیدونم

- آدم پریشون می‌شه به این سوال فکر می‌کنه. دلت تنگه واسه اینجا؟

(انگار همهٔ نیروم جمع شده نوک انگشتام...) مینویسم آره. دلم تنگ شده.

- ولی‌ من که دیوانه وار بیزارم از اینجا

(دلم می‌خواد دونه دونه دکمه های کیبرد رو  بکنم) خوب اما اگه اینجا باشی‌ دلت واسه چیزایی‌ که ازشون متنفری هم تنگ می‌شه!

بعد از چند جملهٔ دیگه خداحافظی می‌کنم. سعی‌ می‌کنم بخوابم اما پلکام مثل اینکه نمیخان روی چشامو بپوشونن. زور می زنن... تسلیم! پا میشم و میزارم مردمک چشم روی یجا خیره بشه. چه وحشتناااااک! آب دهنمو که قورت میدم، توی گوشم یه صدای خاص می‌پیچه.

میترسم! گوشمو محکم میگیرم. تند و تند آب دهنمو قورت میدم و صدا بیشتر می‌شه تا جایی‌ که دهنم کف می‌کنه... یه خورده ثابت می‌مونم. وحشت کردم! یعنی‌ چه بلایی‌ سرم اومده؟ چه مرضی گرفتم؟ میزارم اشکام بریزن چون نمی‌خوام با قورت دادن بغضم صدا رو دوباره بشنوم. آروم که شدم یه قلپ آب خنک نگه می دارم تو دهنم و با ترس و لرز قورتش میدم...

رفته

اثری هم ازش نیست

شاید هم خوابش برده


آااه! * چی‌ می‌شه غصّه مارو یه لحظه تنها بذاره / چی‌ می‌شه این غافله مارو تو خواب جا بذاره... مارو تو خواب جا بذاره.

*پاورقی: شعر از محمد نوری عزیز. از اون روزی که رفتی‌ صدات تو خونهٔ ما  جا مونده


+ نوشته شده در 0:12 قبل از ظهر توسط violetzZz.
سه شنبه 19 مرداد1389
تینا تا وقتی‌ اینجا بود وابستگی به هیچ چیز و هیچ جا نداشت.



می‌‌خورد بر بام خانه، با ترانه، باز باران...امروز از صبح که احساس کردم بیدار شدم، بارون میومد ، این دونه ها... تق تق... اصلا همین صدای قطره‌ها بود که خودشون رو محکم میزدن به شیشهٔ پنجره و میخواستن چشامو باز کنم. خوشحال بودم که بعد از این همه دوباره آسمون با ما آشتی‌ کرده. اما نمیدونستم آشتی‌ کرده که منم باهاش ببارم؟

پارسال بیشتر دستم به قلم می‌اومد،  خیلی‌ بیشتر دوس داشتم بنویسم...  پارسال، پیارسال، پس پیارسال، پس اون پس پیارسال و سالهای قبل...

می‌خوام ذهنمو بدم به دست باد... تا ببره با خودش به اون جایی‌ که بابا صبحا منو با اون پیکان قهوه ایش میبرد مدرسه حضرت زهرا. زمانی‌ که مامانم بجای اینکه مانتو مدرسه هامو از خیاطی مدرسه بگیره، منو میبرد بازارچه صنایع دستی پارک لاله ، انقدر میگشتیم تا یه مانتو سرمه ایی چین چین گیر بیاریم. وقتی‌ که معلم کلاس سومم گفت بیام وسط کلاس، با همون مانتو یه چرخ بزنم و بعدش با یه لبخند... یا نمیدونم پوزخند ادامه داد : این لباسارو زمان شاه میپوشیدن.

یادم میاد موقعی که میخواستیم بریم مسافرت... با مامان بعد از سر کار می‌رفتیم خونهٔ یکی‌ از کرجی ها، سوسیس، کالباس، خیارشور... بعدشم حدود ساعت ۱۲ شب با ۸۰- ۹۰ تا دوست می‌رفتیم که سوار اتوبوس بشیم. و چقدر خوشحال بودم که بابا برام واکمن خریده بود. خنده... رقص... آواز... یک شاخه گّل بر دستم/ سر راهت بنشستم/ از پنجره منو دیدی/ مثل گلها خندیدی ااای. حسودیم میشد وقتی‌ سال تحویل همه کسایی‌ که اول اسمشون با سین شروع میشد پای سفر هفت سین ۸۰ نفره میشستن و ما نمیتونستیم.   آآه...تو اغشت مسابقه میذاشتیم  که پا بذاریم رو برگهای زرد و نارنجی، و هرکس برگ زیر پاش خش خش بیشتر میکرد، برنده بود.

آخ... کانون که جای خودش رو داره. شیش ساله بودم که برای ثبت نام رفتم. قبولم نمیکردن چون هنوز نه می‌تونستم بخونم نه بنویسم ، بعد اومدم کتابخونه عضو بشم؟ اما خوب ، کنار اومدن . اگه بخوام بگم کجا بزرگ شدم نمیگم خونه! کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان... کلاس ادبی‌، وقتی‌ اولین داستانی که نوشتم ( دوست دارم ۴ ماهه باشم) آااه... اونجا انقدر خوب بود واسم که هیچکس، هیچوقت، هیچ کجا  نمیتونست بهم اعتراض کنه چرا با شلوار خونه میام کانون! به هیچ وجه!.

روزا گذشته بودن، واکمن جاشو داد به mp3 player .یادش بخیر وقتی‌ جا سازیش می‌کردم تو کفشم یا جاهای دیگه که ببرمش مدرسه. امتحان نهایی‌ها که چقدر مارو ترسوند بودن ازشون، وقتی‌ که یک بار ناظم اومد سر جلسه بالای سرم و بهم گفت : حالا امتحانات که تموم می‌شه، کتاب پاره میکنی‌ می‌ریزی تو حیاط؟ حالا امروز شما مهمون ما باش...جارو بغل دفتره... یادت نره!

و و و و و ...

حالا اینجاییم، فعل‌های روزانمون ۱۰۰ بار با ماضی بعید صرف می‌شه تو خونه... این کاش‌ها تمومی نداره، حالم بد می‌شه وقتی‌ کسی‌ میگه " اگر اونجا بودیم "، " اگر اینطوری نمی‌شد "... اگر اگر اگر! 

-مربی‌ تئاتر‌م تو یکی‌ از نامه هاش نوشته بود : تینا تا وقتی‌ اینجا بود وابستگی به هیچ چیز و هیچ جا نداشت، کسی‌ فکرشو نمیکرد وقتی‌ که رفت، این آتشفشان فوران کنه و دلش رو جایی‌، جا بذاره... اینو همه از رفتنش فهمیدن...                                       

راست گفته، باور کن...


+ نوشته شده در 9:28 بعد از ظهر توسط violetzZz.
چهارشنبه 28 بهمن1388
آفتاب، نمی ترسی؟

 

مصمم

امروز آسمان ...

این گردوی بالای سرم

مدام تغییر مکان می‌‌دهد

مگر نمی گفتید

شرق را به غرب می برد، خورشید

و نمی‌‌چرخد

به دور ما ؟

حتما راه گم کرده ای

آفتاب، نمی ترسی؟

شاید خنکی‌های باران دیروز

سلولهای زردرنگ و درخشان مغزت را

فراری داده اند

که اینطور، می‌‌چرخی

تاپ می‌‌خوری...

سرخ می‌‌شوی در شهرتان

آاه ...

همین چند جملهٔ قبل بود

که دوست من بودی

آفتاب! تو دوست من بودی

می‌دانم

ساعتی‌ بعد

مژه‌های شب بر تو هم

غلبه می‌‌کنند

پس کجای آسمان این شهر مصنوعی تمیز

رنگ خدا را دارد؟

دلم برای دود‌های نخوردهٔ خانمان

تنگ است...

آفتاب و دود و من!

تنگ،

تنگنا،

تنگاتنگ

جا گذشته‌ای رده پایت را

بر صورت انعطاف پذیر این مشت متحرک

" قلب"

 

 

تینا رشیدی

+ نوشته شده در 6:40 بعد از ظهر توسط violetzZz.
پنجشنبه 12 شهریور1388
افعال بعید

همه افعال زندگیمان با ماضی بعید صرف می شوند...

قلبم مثل کوبش طبلی‌ توی گوشم صدا می‌کنه...هیچکس نمیدونه چه حالی‌ شدم این موقعها.من امیدوارم! تاثیر پذیرم! من می‌خواهم تینا باشم!

حالا جدا از اینا یه دوستی‌ دارم که میگه شرایطم مثل شرایط قبلی اون بوده اما خوب شده! همه چیز! من امیدوارم! ببین چن دفعه گفتم!

دوس دارم یکی‌ از کاراشو بذارم:

چه؟

وقتی از نفسم حضور گرم تو را گم می کنم، وقتی از شعر نگاهم رنگ تو را نمی بینم، نمی دانم دوباره زندانی خواهم شد یانه... پس با شب نجوا می کنم تا با جوشششی از سکوت مرا راضی کند.

به کدام تصویر خیره شوم تا رنگ به رنگ آخرين تصوير خيالم به ياد نيايد؟ به کدام هوا تنفس کنم تا عطر عبور و تنهايي آنجا نباشد؟

پس ذهن من کی آزادگی این کویر را قدم خواهد زد؟ کی حضور سبز این قصه را ورق خواهد زد؟

نبض آرامش تو مثل فضای تاریکٍ سوسوی ستاره شبانی ست که سرمه ای یکدست شب به آن هجوم آورده اما اگر نباشد ستاره زیبا نیست. که روز با حرص و دشمنی رقص آریش نقره ای ستاره را در خود پوشیده می کند.

اما من چگونه از خواب بی مجال برای پیشواز مرگ سکوت خود برخیزم؟ چگونه برای جشن تولد روح مرده ام آواز بخوانم؟

و چگونه برای نگاهت ساده زیستن را معنا کنم؟ آزاد زيستن را ....

من بی بهانه تو، به من نمی رسم،......فقط سر به هوا، بدون دعا و مقصد در آسمان زندگی سرک می کشم.

من برای گذر تلخ خاطره از ذهن پاییزم، هیچ نخواهم گفت. نه یک بیت و نه هیچ ترانه. اما برای یاد، هر روز و ذکر هر ثانیه ی زبانم غزل می گویم و تکراری نمی شوم.

عطش، همخواب نجیب تمام گریه های صمیمی من است...

فکر مرا فریاد زن، خیال مرا سیراب کن، عطش همبازی تمام تنهایی من است.....

از مجهولات پروازم می گذرم اما حوصله پرنده ی بی قفس به اوج توحش و گرسنگی رسیده است، که با عربده اسم تو را فریاد

می کند و تو هنوز.....خاموشی!!!

                                                                                                        میلاد جوزی

+ نوشته شده در 8:2 بعد از ظهر توسط violetzZz.
شنبه 23 خرداد1388
الوان (جمع لون)

حتی شمردن رنگام برامون سخته شد! کسی‌ می‌‌تونه بگه این جدی جدی چند رنگه؟

 

*پاورقی : این یه معما نیست، هوش موش نداریم! کاملا جدی! (درد من)

+ نوشته شده در 2:9 قبل از ظهر توسط violetzZz.
جمعه 15 خرداد1388
سلولهای خونی

                       

این بر با دست

کاغذ سکوتش را

پاره پاره کرد

و مشت کوباند 

بر دل او

اشتباه!

این نمایشنامه مال تو نیست...

شاید با قاصدک ها

کور شدم

که خبر نمی‌رود

سلولهای خونی پخش می‌‌شوند

جنگ اعصاب!

 

                                                تینا رشیدی...

+ نوشته شده در 6:30 بعد از ظهر توسط violetzZz.
شنبه 5 اردیبهشت1388
 
+ نوشته شده در 0:23 قبل از ظهر توسط violetzZz.
سه شنبه 4 فروردین1388
زل میزند بر چشمانم
 
 
و همیشه آسمان
زل میزند بر چشمانم
دستها، پاهای رفته ام
می‌ دانی
 خواسته بودند که از آسمان باشم
اما من
گمشده در نیمه‌ام و پر از گرما
با دوربینی از
کاغذ های باطل
و آفتاب و خورشید و نور
گرم است مثل من
چشمانم را کجا جا گذشته بودم؟
                                                               تینا رشیدی...
+ نوشته شده در 0:35 قبل از ظهر توسط violetzZz.
پنجشنبه 29 اسفند1387
ذهن من٬ سفید با نقطه های خاکستری و سیاه

ذهن من٬ سفید با نقطه های خاکستری و سیاه
به قول یکی از دوستا : تا سفید نباشی٬ سیاه نمیاد دنبالت! این یعنی حتما خیلی سفید بودی که ...نذار سیاه تو خودش خنثات کنه
آخ خ خ خ! من خیلی رنگین کمونت رو دوست دارم
 
                                                                               تینا رشیدی...       
+ نوشته شده در 7:54 بعد از ظهر توسط violetzZz.